X
تبلیغات
حامی
حامی
دلم آرامش می خواد...نوشتن آرومم می کنه...پس من اینجا آرومم... 
قالب وبلاگ
                                    

[ پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392 ] [ 21:39 ] [ حامی ] [ ]
این روزا به خیلی چیزا فکر می کنم! اما چیزی که بیشتر ذهنم رو به خودش مشغول کرده ،بر هم خوردن تصوراتم در مورد برخی از آدم های دور و برم هست! به این نتیجه مهم رسیدم که حداقل تا اطلاع ثانوی هیچ تصور ذهنی و البته قبلی در مود آدم ها تو ذهنم نسازم. البته به خودم کاملا حق می دم! چون تصوری که من از ادم ها تو ذهنم ایجاد میشه،ساخته و پرداخته ذهنم نیست..بلکه در نتیجه رفتارهایی هست که از خود اون ها میبینم. اما همین ادم ها بعد دوره ای به طرز عجیبی تغییر رویه و رفتار می دن و کلا می شن یه ادم دیگه. و اینجاست گم می شم بین مفاهیم شناخت آدم ها،اعتماد به احساس خودم و رفتار ادم ها! اما خب بعضی ها هم هستند که به قول "خسرو شکیبایی " که روحش قرین آرامش ابدی: (برخی آدم ها به یک دلیل از مسیر زندگی ما می گذرند،تا به ما درس هایی بیاموزد..که اگر می ماندندهرگز یاد نمی گرفتیم) بسیار بودن از این "برخی آدم ها " در مسیر زندگیم!
 
پ.ن:اصلی ترین حسن نوشتن این پست برام این بود که دوستان خوبم به موارد قابل توجهی برام اشاره کردن که در تغییر رفتارم(که البت مدتیست تمرینش را شروع کردم) مبنی بر اینکه آدم ها رو همیشه موافق تصورات ساختگی خودم نشناسم بسیار موثر بود. ممنونم از دوستان که بخوبی نظرات دقیقشون رو گفتن.

[ دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392 ] [ 10:58 ] [ حامی ] [ ]
         بودن با کسی که دوستش نداری و نبودن با کسی که دوستش داری، هر دو رنج است!
                                    پس اگر همچون خود نیافتی، تنها باش..!
[ دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392 ] [ 21:17 ] [ حامی ] [ ]

امروز وقتی دفترای بچه هارو نگاه میکردم،به جز یکی دونفرشون ،همه خیلی ریز گوشه دفتر این جمله رو با مضامین و ادبیات مختلف نوشته بودن که : "خانم،امیدواریم زودتر حالتون خوب بشه..چون وقتی شما حوصله ندارید ماهم حوصله نداریم!" خوشحالم از اینکه بچه ها با تمام زرنگی که ازشون سراغ دارم هنوز نمیتونن تشخیص بدن سرماخوردگی شدیدی که دارم و گرفتگی چهرم بهونه خوبی برا توجیه دلتنگیه این روزای منه! این روزا جز خودمو دو سه نفری محدود،حوصله کسی رو ندارم! اما قطعا به خاطر بچه ها که باتمام وجود بهشون علاقه دارم، حالمو سر جاش برمیگردونم!

[ یکشنبه یکم اردیبهشت 1392 ] [ 14:20 ] [ حامی ] [ ]

میگن خبرنگارا دایره لغاتشون بیشتر و وسیع تر از دیگرانه...و حرفایی که شاید دیگران نتونن به زبون بیارن رو راحت تر به زبون میارن. اما گاهی،تو یه شرایطی ،با همین دایره لغت وصف شده بازم کم میارم! برای گفتنه چیزی که تو دلم هی چرخ می زنه و هی چرخ میزنه و هی...! دلتنگم این روزا...! خوشحال و شاد و خندانم! اما دلتنگم! نمیدونم چی یا کی...؟! شایدم دلتنگه ......!!

[ پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1392 ] [ 23:35 ] [ حامی ] [ ]

خدا به داد که نه،به فریادمون برسه! باز "دلسوزان" مردم و جامعه یکی ،یکی در حال بروز و ظهور و شکوفایی ان! باور کنیم اگه هرکدوم از اینایی که اینقدر سنگ خدمت به سینه میزنن تو پست و مقام فعلی خودشون کار درست و حسابی انجام بدن که دیگه کار به اینجاها نمیکشه! بازار ایراد گرفتن از همدیگه و نقض حرفا و شعارهای همدیگه داره گرم میشه دوباره! الهی...به امید تو.

[ یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392 ] [ 11:56 ] [ حامی ] [ ]

عاشق مال دنیا و مادیاتیم،اما به حق چنان با ادا و ظاهر سازی استتارش می کنیم که نگو و نپرس! اگه انکار می کنی کافیه قیافه های مضطرب و پریشان کسایی که تو خیابون از کنارت رد می شن رو دقت کنی! همه حرص مال دنیا نیست؟! "البته منکر نیستما...تو این دنیا دیگه برا نفس کشیدنم باید پول داد..! اما نه،بلد نیستیم آروم زندگی کردن رو) مباحث دینی و اخلاقی فقط شده وسیله ای برای تبلیغات خودمون..! خداییش چقدر جنبه های دین و دینداری تو زندگیامون به وضوح دیده میشه؟! (منظورم یه دینداری نابه هااا..) هیشکی شاید تو دنیا به اندازه ما ایرانی ها مدام از اخلاق و معنویت و انسانیت حرف نزنه...اما در عمل! ظاهر و باطن هامون رفته رفته و روز به روز از هم دور تر میشه! چرا؟! چون باطنا دوس داریم یه طوری باشیم،منتها چشم و هم چشمی و همون دم از دین مداری زدنامون باعث میشه ظاهرا طور دیگه باشیم! این موقع است که اعتمادها داره از بین میره! تعاملات در اثر همین بی اعتمادی داره از بین میره! سطح برقراری صحیح روابط اجتماعی به ویژه بین کودکان داره از بین میره! اعصاب ها داره در اثر همین کاهش ارتباطات خراب تر میشه! بیماری های عجیب و غریب روز به روز بیشتر می شه..... و......! مهربان من؟! چرا داره اینجوری میشه؟!؟! (البته میدونم،همه که اینجوری نیستن!! چون هر امر و موضوعی نسبی هست دیگه..اما خب وقتی موضوعی اکثریتش بیشتر از اقلیتش باشه نا خوداگاه موثر میشه خب)

[ سه شنبه بیستم فروردین 1392 ] [ 23:24 ] [ حامی ] [ ]

درموردکسانی که به نحوی از دستشون دادم،با مرور ارتباطی که قبل از فوتشون باهاشون داشتم شده حتی به کوچکترین نشانه یا حرفی درمورد اینکه رفتنشون بهشون الهام شده بود رسیدم و یقین و باور دارم به اینکه وقتی زمان رفتن هر کسی فرا برسه ارتباطی به دنیای دیگر براش برقرار می شه..! الهام و ارتباطی که فقط خودش از اون مطلع میشه! خبر غم انگیز فوت "عسل بدیعی" رو که شنیدم و البته روحش قرین آرامش ابدی باد،بعدش خبری از ایسنا خوندم مبنی بر آخرین کامنتش در فیس بوک.. با خوندن این مطلب یقین و باورم چند برابر شد:

"حس می‌کنم از گور برخاسته‌ام...

تولدی در راه است و بوی عطرش در فضایم جاریست."

[ سه شنبه سیزدهم فروردین 1392 ] [ 21:32 ] [ حامی ] [ ]
                               وصيتی زيبا از انيشتن

روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه‌ای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار می‌گیرد و آدم‌هایی که سخت مشغول زنده‌ها و مرده‌ها هستند از کنارم می‌گذرند.آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است.در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه، زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید. بگذارید آن را بستر زندگی بنامم. بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند.چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است.قلبم را به کسی هدیه بدهید که از قلب جز خاطره‌ی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد.خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده‌اند و کمکش کنید تا زنده بماند تا نوه‌هایش را ببیند.کلیه‌هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می‌کند.استخوان‌هایم، عضلاتم، تک‌تک سلول‌هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آن‌ها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید.هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلول‌هایم را اگر لازم شد، بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آن‌ها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند و دخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود.آنچه را که از من باقی می‌ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید، تا گل‌ها بشکفند.اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند.گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید.عمل خیری انجام دهید، یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید.
اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید، همیشه زنده خواهم ماند…

[ شنبه دهم فروردین 1392 ] [ 23:50 ] [ حامی ] [ ]

ﺯﻧﺪﮔﻲ, ﺭاﺿﻲ ﻧﮕﻪ ﺩاﺷﺘﻦ ﻫﻤﻪ ﻧﻴﺴﺖ!

[ چهارشنبه هفتم فروردین 1392 ] [ 22:11 ] [ حامی ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

الهی..
گر کسی تو را به جستن یافت..
من به گریختن یافتم!
گر کسی تو را به ذکر کردن یافت..
من تو را به فراموش کردن یافتم!
لینک های مفید
امکانات وب